تبلیغات
قصه دلتنگی من
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
این وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟

آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
1 2 3 4 5

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

 

شنبه 16 تیر 1386

نوشته شده توسط مریم ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 10 تیر 1386
تقدیم به یارم

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم            وانگه همه بتها را در پیش تو اندازم

    صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم                چون نقش تو را بینم در آتشش اندارم

      تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری           یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم

            جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو          چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

                     هر خون که ز من روید با خاک تو میگوید        با مهر تو همرنگم با عشق تو انبازم

                                      در خانه آب و گل بی توست خراب این دل      یا خانه در آ جانا یا خانه بپردازم

نوشته شده توسط مریم ساعت 12:07 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 10 تیر 1386
وقتی خدا نقاشی میکند

نوشته شده توسط مریم ساعت 12:07 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در یکشنبه 10 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 24 خرداد 1386
برای تو
نوشته شده توسط مریم ساعت 01:06 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 2 اسفند 1385
من و تو

تو ز من خسته و من از تو بسی خسته ترم

سر خود گیر و برو ما و تو را جنگ که نیست

من غزل خوان بهارم تو بد آواز خزان

قول ما و تو در این نغمه هماهنگ که نیست

نوشته شده توسط مریم ساعت 12:02 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 3 دی 1385
نظر سنجی ؟!

در یك نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار : سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟ و كسی جوابی نداد چون ؛ در آفریقا كسی نمی دانست غذا یعنی چه؟ در آسیا كسی نمی دانست نظر یعنی چه؟ در اروپای شرقی كسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟ در اروپای غربی كسی نمی دانست كمبود یعنی چه؟ در آمریكا كسی نمی دانست سایر كشورها یعنی چه

؟
نوشته شده توسط مریم ساعت 09:12 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 12 آذر 1385
میان عاشق و معشوق نیست بعد مکان
که گفته تو ز من دوری تو در کنار منی
نوشته شده توسط مریم ساعت 09:12 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 27 آبان 1385
صلیب
آخرین بار كه اورا دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه كردم. گفت: من كه دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می‌دهی؟‍! گفتم:بر سر هر گوری صلیبی می‌نهند این صلیب را بر گردنت، بالای قلبت بیاویز زیرا آنجا گورستان عشق من است.
نوشته شده توسط مریم ساعت 10:11 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 20 آبان 1385
قمار عشق

نوشته شده توسط مریم ساعت 09:11 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 17 آبان 1385
یک حرف یک حرف ساده

حرف دل ساده من تنها همین یک کلام است

برگرد برگرد بی تو ماندن در این جا حرام است

در خاطرم مانده اما وقتی که از خانه می رفت

باور نمی کردم آخر ماه مرا این مرام است

با من خداحافظی کرد با یک نگاه صمیمی

باز این دل ساده من می گفت نه این سلام است

آن روز باران بی وقفه یک بند بارید

ماندم که بر گونه هایم  اشک است؟ باران؟ کدام است؟

می رفت و در گام هایش دیدم که تردید هم نیست

می رفت و با خویش گفتم پائیز من با دوام است

فریاد کردم که برگرد برگشت و در من نگه کرد

دستی برایم تکان داد یعنی که دیگر تمام است

نوشته شده توسط مریم ساعت 09:11 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 14 آبان 1385
نبود تو نبود من

نوشته شده توسط مریم ساعت 03:11 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در یکشنبه 14 آبان 1385 و ساعت 03:11 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 14 آبان 1385
غروب

   افتاب با ان صبر بلندش کنج حیاط نشست و غروبم را تماشا کرد...

     اما چه صبورتر بودند فالگیرانی ...

    که تو را در کف دستهایم دیدند و هیچ نگفتند....

نوشته شده توسط مریم ساعت 03:11 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 17 مهر 1385
چشم هایش

در این روزگار نامرد دختری نابینا زندگی میکرد . این دختر نابینا عاشقی داشت که همیشه به او

می گفت اگر چشمهایش بینا بود تا همیشه پیش او می ماند.

روزی یکی پیدا شد و چشم هایش را به دختر داد . دختر بینایش را به دست آورد. پس از آن متوجه شد که معشوقه اش نابیناست .

فردای آن روز دختر به پسر گفت: من تو را نمی خواهم و رفت.

پسر در حالی که بغض گلویش را می فشرد و لبخند تلخی بر لب داشت گفت :

برو ولی مواضب چشم هام  باش!!!

نوشته شده توسط مریم ساعت 11:10 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By ww2.MihanBlog.Com