تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه




صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بتها را در پیش تو اندازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندارم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو میگوید با مهر تو همرنگم با عشق تو انبازم
در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه در آ جانا یا خانه بپردازم

تو ز من خسته و من از تو بسی خسته ترم
سر خود گیر و برو ما و تو را جنگ که نیست
من غزل خوان بهارم تو بد آواز خزان
قول ما و تو در این نغمه هماهنگ که نیست
در یك نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار : سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟ و كسی جوابی نداد چون ؛ در آفریقا كسی نمی دانست غذا یعنی چه؟ در آسیا كسی نمی دانست نظر یعنی چه؟ در اروپای شرقی كسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟ در اروپای غربی كسی نمی دانست كمبود یعنی چه؟ در آمریكا كسی نمی دانست سایر كشورها یعنی چه
؟
حرف دل ساده من تنها همین یک کلام است
برگرد برگرد بی تو ماندن در این جا حرام است
در خاطرم مانده اما وقتی که از خانه می رفت
باور نمی کردم آخر ماه مرا این مرام است
با من خداحافظی کرد با یک نگاه صمیمی
باز این دل ساده من می گفت نه این سلام است
آن روز باران بی وقفه یک بند بارید
ماندم که بر گونه هایم اشک است؟ باران؟ کدام است؟
می رفت و در گام هایش دیدم که تردید هم نیست
می رفت و با خویش گفتم پائیز من با دوام است
فریاد کردم که برگرد برگشت و در من نگه کرد
دستی برایم تکان داد یعنی که دیگر تمام است
افتاب با ان صبر بلندش کنج حیاط نشست و غروبم را تماشا کرد...
اما چه صبورتر بودند فالگیرانی ...
که تو را در کف دستهایم دیدند و هیچ نگفتند....

در این روزگار نامرد دختری نابینا زندگی میکرد . این دختر نابینا عاشقی داشت که همیشه به او
می گفت اگر چشمهایش بینا بود تا همیشه پیش او می ماند.
روزی یکی پیدا شد و چشم هایش را به دختر داد . دختر بینایش را به دست آورد. پس از آن متوجه شد که معشوقه اش نابیناست .
فردای آن روز دختر به پسر گفت: من تو را نمی خواهم و رفت.
پسر در حالی که بغض گلویش را می فشرد و لبخند تلخی بر لب داشت گفت :
برو ولی مواضب چشم هام باش!!!
All Rights Reserved 2005-2006 © patris.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768